جان جانم !

این فصل تمام شد

ولی تو آغاز شدی در من !

این فصل را بستم ولی تو را به زیبایی یافتم ...

دیدم ! فهمیدم ! بوسیدم ! بوییدم !

دل کندم از خاک !

و خاک کردم تمام غرور را

و اعتراف میکنم !

که بسیار بزرگ تر از قطر دیوان ها تنهایی م ورق دارد ....

وقتی که در درک دل خسته ام

یک نفر ؟!

تمام  حضورش درک می شود !

و تمام کسانی که عمری حضور بودند و درک نبودند !

جان بودند و هم نفس نبودند !

.....

...

..

.

 

فصل را ختم کردم !

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 20:12 نويسنده باران |
 

این آخرین نامه فصل اول غمنامه ام هست .

با جان جان ، شروع کردم و با جان جان به پایان میبرم

 

جان جانم ،

عرصه از هر سو برمن تنگ بود ..

نداشتنت عرصه را بر من تنگ تر کرد .

ساختم .. با تمام درد های دار شده بر اتاقم

ساختم .. با تمام اشک های یخ زده ام ..

ساختم با خودکار رو به اتمامم با دفاتر پر شده ام ...

 

ساختم حتی اگر تنها اتکای عاشقانه هایم را زیر سوال دیدم

و محکوم شدم !

و در این تهدید ها و تهمت ها کوچک شدم ...

قطره شدم !

اما باران که شدم دوباره در تو جاری شدم !

اندوه مبهم من !

مخاطب دور من !

 خواهی آمد ....

با همان اسب سپیدِ مثال قصه ها .... 

به سیمین و سمیرا و پری خواهم گفت . .. آیین دلبری و دلداگی ... 

در تمام روزهایم نامه هایم بی مقصدم را

نوشتم ...

تنها ی تنها خواندم

و سیر گریستم ..

خواجه پا در میانی کرد و  هدیه ای داد :

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

 

نگران نیامدنت نیستم !

حتی نبودنت ( ! )

نگران اینم که چرا .........

آخ...

امان از این حرف ها ......

در روزها و ساعات نبودنت هیچ چیز آزارم نداد ...

الا نخواندن نامه هایم !

الا ندیدنت .....

اعتراف میکنم ...... که هیچ ندیدمت !

که هیچ نبوسیدمت !

که هیچ نبوییدمت !

اما مومن به آمدنی ام .....

که غرق در شادی و عشق ببوسمت !

ببویمت !

و  بخندم به اتهام ها .....

و بخندم به شعار ها .....

 و بخندم به نزدیکان نزدیک م !

قصه این بود !

دنبال مخاطب من نباشید !

دنبال بی تفاوتی اتان باشید !

دنبال خود خواهی تان !

دنبال ..............................

دنبال حرفهای تلخ و تندتان .....

خواهم رفت !

با من عهد ببندید !

با شما عهد میبیندم !

خواهم رفت !

و دلم را خواهم کند .....

خسته ام از شما ...........

خسته ام از حرف های نسنجیده اتان .....

سکوت میکنم در برابرتان

اینبار بغض نمیکنم ...

اشک می ریزم ...

در تنهایی بسیار بزرگ خودم

راهتان نمی دهم به خلوتم !

خواهم رفت !

و فراموش نکنید در رفتنم چگونه بودید ....

از بخت بد یادتان نمی ماند چگونه تا کرده اید !

و این منم که با واژه واژه اتان پیر شده ام ...

 

خسته ام !

بسیار خسته !

 

 

فصل اول را تمام کردم ....

فصل دوم را آغاز میکنم

اما ..

شک نکنید که می روم از کنارتان!

و در نبود م آسوده و سر بلند باشید !

سربلند !!!!

خوب می فهمید این واژه را .......

می شناسمتان ......

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 20:0 نويسنده باران |
 

ناشناس آشنایم !

مخاطب سرد و نامهربانم !

در حدیث بندگی ات مومن باش !

مومن به دست هایی که در دست گرفته ای !

مومن به چشم هایی که دیده ای !

مومن به آغوشش !

مومن به عطرش !

مومن باش !

حتی اگر این ایمان تو را مضحکه عام و خاص کند ..

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 19:38 نويسنده باران |
 

خدای مهربانم !

در گلوی من چیزی سخت مانده !

دردی عجیب !

حقی گرفته شده !

این حنجره زخم دیده ی کدام جنگ است چنین زخمی؟؟

این حنجره در کدامین بغض کهن سال به کهف پیوست ؟

 

 

این حنجره  راز این سینه  را فاش می کند بی گمان !

این حنجره زار این چشم ها را عیان می کند بی گمان !

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 19:33 نويسنده باران |
 

بهترین من !

هوای دلم سخت ابریست ..

بر بال کدام ابر میهمانی؟

این کویر خشک محتاج باران است .

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 19:29 نويسنده باران |
 

بهترین من ! چیزی به ختم غم نامه ام نمانده

و در بخش دوم نامه هایم از عاشقانه هایم خواهم نوشت !

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 19:27 نويسنده باران |
 

بهترین من!

چه واژه ی شایسته ای را برای تو یافتم

........

بهترین بهترینم !

همین امروز برای چندمین بار کم آوردم

برای هضم کردن حرف های هم خونان هم درد م

چه ساده متهم می شوم !

چه سخت آرام میشوم !

با این حرف ها چه کنم ؟

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 19:25 نويسنده باران |
 

جان جانم !

سلام

این روزها همچنان در بهت تقدیرات م ..

در چیدمان حضور آدمک های زندگی م غرقم ..

برگرد !

رفتنت امانم را برید ..

 

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 21:7 نويسنده باران |
در امتداد خیابان قدم میزنم ..

تنهایی ام را در دل کفش های پاره ام قائم میکنم ...

و چشم هایم را در نقاب حجاب و سکوت، پنهان.. با خودم تنهایی ام را مرور میکنم ...

تو ضلع همیشه قائم الزاویه ای در بنای دلم گم میشوم در شهر .....

اما پیدا میشوم در خودم ...

دنبال توام .....

 با من بگو از کدام راه دنبال تو را بگیرم؟ قصه زیباست.....

تو رفته ای و من هنوز رفتنت را ندیده ام !

+ تاريخ یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 0:21 نويسنده باران |

برگرد !

آرام میشوم اگر بر گردی !

آرام میشوم اگر موهای سیاهم را بر گردانی !

آرام میشوم اگر تکه تکه های قلبم را بدوزی !

آرام میشوم اگر زخم زبان

دیوار دلان  و در دهنان را ببندی !

آرام میشوم اگر معصومیتم را پس بدهی !

آرام میشوم اگر بالا بیاورم بوسه هایت را .

 

منبع محفوظ

( لیلا - پ)

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393ساعت 21:57 نويسنده باران |