|
|
آنقدر که بغض هایم را فرو داده ام ..
بالاخره ... پزشک به اشتباه قرص گواتر داد.. ادامه مطلب
+
تاریخ | یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت | 22:8 نویسنده | باران
|
+
تاریخ | شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت | 0:2 نویسنده | باران
|
و امروز روز ما بود ... روز زنان تاریح و زمانه ام ... و چقدر تلخ بود خنده مصنوعی گوشه لبم .. تظاهر داشت امان این خنده های تصنعی را می برید .. از بس که خوب عمل کرده بود ... پشت در اتاق آقای ... فلان رییس بزرگ ساعتی ایستادم .. بعد از 45 دقیقه و البته کلی تاخیر و توبیخ رییس بخش مربوطه ام .. موفق میشوم با شخص مورد نظرم .. حاج آقا در مورد کارم سوال کنم ... میخواهی بزنی له کنی این آقای صبور و پرمشغله ! را .... وقت نداشتی و بیشتر از یک ساعت تو را کاشته پشت در ... بعد از صرف صبحانه آنچنانی و چای های تازه درجه اعلا .. که بوی دم کشیده اش مشام ارباب رجوع را به آتش میکشد و آقا وظیفه اش را صحیح انجام داده است ...
از بالای عینک ظاهرا! قدیمی اش ور اندازت میکند ... صدایت را ... لباست را ... رنگ کفش و ناخن و روسری ات را ... و مقدار مجاز برای رشد ناخن ها ... و حتی بیرون نبودن زیر گلو .. و بلند بودن جوراب را ... خوشحال میشوم که بعد از 1 ساعت زمان آن رسیده تا پاسخم را بگیرم ... پبشنهاد میدهند بنشینی و تکیه بدهی ... و تو ساده ... محبت شان را به رده ی خدمتی اشان بند میکنی .. از انسانیت کادر های مجرب حرف میزنی .. و تا شروع به صحبت میکنی .. مردان هم رده اش و یا رفیق ها و همسایه های بالا پایین شان سر میرسند و تو باید دوباره انقطاع کلام را متحمل باشی .... سکوت کنی ... خنده و شوخی های مردانه اشان را تحمل کنی ... هی سرخ شوی .. زرد شوی .. حرص بخوری ... اما آنها حتی رعایت حال حضور تو را هم نمیکنند که هیچ ... خنده هایشان زننده هم میشود .. رد میشود یک ربع و دویاره حاج آقا کتش را مرتب میکند و صدایش صاف و جدی ... بر میگردد و.. کجای بحث بودیم خانم ؟ و من تنها با نگاه کردن به ساعتم این فشار روانی و این شعار برابری را خاتمه میدهم .. بلند میشوم و آرام به صرف ادب تشکر میکنم و عبور میکنم ... . به خودش هم میفهمانم که دیرم شد و به پاسخ نرسیدم حالم از این انضباطتت بهم میخورد ... من زنم و برابر با تو باید در این ساعات و روزها از زمان طلایی ام استفاده کنم و دوباره در ایستگاه تاکسی منتظر ماشین میمانم .. آفتاب دارد پدر پوست م را در می آورد ... مینشینم و کنار دست من پیرمردی چاق و تسبیح به دست و ذکر بگو کنارم میشیند و من حداقل با شنیدن تسبیح های مرد پیر کمی دلم آرام میگیرد ... اما افسوس .. که مرز نفس از پیری هم عبور کرد ... مثل یک قطره آب میشوم و میچسبم به در تاکسی ... اما دریغ از کمی جابه جا شدن پیر مرد .... حالا زن بودن در این اجتماع یعنی چه ؟
+
تاریخ | چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت | 22:45 نویسنده | باران
|
تو خوابی و من خسته به تحریر این قصه مینشینم ... تو در کدام ضلع این زندگی قایم شده ای بر زاویه ای نامعلوم؟ من که تار این قصه را با تیر چشمان تو تکمیل کرده بودم .. من که در ابهت نگاهت ماه را تصویر کرده بودم تو نیز منکر این قصه نباش ... غصه در بند بند این جان جای دارد ...
+
تاریخ | جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت | 23:31 نویسنده | باران
|
گذر کردم از این روزها ... چه آرام بودی و چه پر تلاطم بودم ... و چیزی درون چشم هایت ..... اخ ... آخ ... امان از دست این ثانیه های هرزه .... چیزی در درون دلم باری هزار بالا و پایین شد تو نفهمیدی ومن سیربوییدمت تو نفهمیدی و من سیر بوسیدمت تو در گذر اشک های من تار شدی و من میوه ی نارس باغ شدم .. و دوباره بی گناهی مشوش .. جدا شدیم و آب شدیم .. و روان شدیم و رود شدیم .. و در آبراه بزرگی خواب شدیم ... بیدار که شدیم .. آوار شد خاطراتمان .. خشک شد تنها آبراه آبی حال و هوایمانادامه مطلب
+
تاریخ | جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت | 23:10 نویسنده | باران
|
سلام نام خداست ... پس به قرار همیشه ام وفا ... سلام خسته ام ازین روزهای پر از بازی سردم هست ... یخ زده ام ... چه شد که آمدی و باریدی بر آسمان خشک زندگی ام ... و با قراری سخت ختم این قصه خواستی ؟ این بود عمق عشق تو ؟ این بود خواستنت در عرصه خواهش ها ؟ من که فقط خاطره ات ویرانم میکند .. من که نامت اشک بر چشمم حلقه میکند .. من کجا بنشینم و ببینم که دیوار فرو ریخت برسرم؟ من کجا بنشینم و ببینم خنده ات تقسسم شد .. کمرنگ شد ... نیست شد ... دوباره باران میبارد ... هوای ابرها باهوای چشمان من یکی ست .. هیچ معجزه ای دراین قصه نیست ...
من پایان این راه را از برم ... چرا که از آغاز عشق را تقسیم کردی .. بخشیدی ... مگر این میشود ؟ ادامه مطلب
+
تاریخ | شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت | 21:56 نویسنده | باران
|
بریده ام خدا ...... ادامه مطلب
+
تاریخ | شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت | 21:16 نویسنده | باران
|
برای کسی که فن واژه ها را میداند باید با زبان خودش سخن گفت .. اندوه مبهم تو با غم سنگین من برابری نمیکند ... تو در اندیشه کدام روز و ساعاتی؟ و در پساپس این همه رنگ در روزگار ، اندیشه به بیرنگی حقا که آرام میکند دل پر تشویش را .. با من به زبان ساده به صحبت مینشتی اگر.. درک غم پنهان تو سهل بود و دست نوازشگری بر امتداد قصه به بهار عمیق تر نگاه کن ... همان بهاری را که تو با آن مرا به رویش دوباره خواندی.. به نوشدن ... نوید فصل رستاخیز را دارد این موسم .. به دستهایت خوب نگاه کن ... به حرارتی که در وجودت هست ... نه به سردی خاک و در خاک خوابیدگان ... بلند شو ... بتکان اندیشه های زرد را و بپروران اندیشه ای سبز را ... تو که میتوانی با واژه فتح کنی .. تو که میتوانی مسیری نو رسم کنی .. تو که میتوانی اشک از چشمی بزدایی کفر است سکوت تو .. ظلم است بر نسرین و نسترن وشقایق ... برخیز ... خنده ات خواهانیم.. ادامه مطلب
+
تاریخ | دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت | 20:42 نویسنده | باران
|
گفتم که گاهی برای نوشتن کلمه کم دارم همه چیز مهیا هست --- خواستن به نوشتن - دغدغه را فهمیدن .. ودلیل مبهم برا ی غم جاودان جاودانه داشتن بهار آمد .. این نوید را مرغان عاشق و سبزی طبیعت و سپیدی و گرمی روزها نشانم دادند .. اما اندوه من این است که این بهار هم هیچ شکوفه ای در من ندمید .. هیچ تحول سبزی سرخوش م نکرد --- و هیچ قاصدی پیامبر خوبی ها نشد.. دوباره وفا به لباس چرک و سیاهم - که در لابه لای این روزهای زیبا ترکم نکرد و خرم آن دقایقی که ویرانی در افکارم تنها خودم را شکست و آسیب به یاس و یاسمن کوچه و خیابان نزدم بهاری می اندیشم ... اما دست های سرد و سکوت های گرم و شکوه های سرکشم امان این اندیشه ها را میبرد بهاری می اندیشم ... اما هجوم دلتنگی های هرزه تگرگ این شکوفه های تازه ی درخت باغ و بوستان است آخر رفیق .. بهاری می اندیشم ... اما فراموش نمیکنم غم سرد ی به بلندی شب یلدا و سردی زمستانی هزارساله در من مسکن دارد .. بلند میشوم و افکارم را تکانی می دهم .. نکند با واگویه های دلتنگی ام دل بهاری اندیش رفیقانمم بیازارم ... قلمم همیشه سرد است و سیاه .. گاه نمینویسم مگر این سردی رخت بربندد و مسکن دگری برای ویرانی بگزیند --- اما همچو جان جان با من است هر ایام .. و من خاطر غصه های بی عنوانم را میخواهم .. دوستشان دارم .. مباد که ذره ای کم شود.. باران
+
تاریخ | سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت | 20:9 نویسنده | باران
|
سیر شدم از بس بغض ها را فرو خوردم یخ شدم حالا از بس که بی وفایی ها را دیدم .. اشک چشمم خشک شد .. و آرام در خودم شکستم ... آوار شدم ... دار شدم.. سست شدم ... آب شدم.. و نگاه به چشمهای تو.. فریاد انداخت در سرم.. که با تو به تکرار بنشینم و ببازم و ببازم و بخندی ... وببری و بمانم و بلرزم .. راستی حال ثانیه هات خوب است ؟ تو که کسی را کشتی و قومی را او کشت؟! تو که بردی روح و جانی و برد حال خوش اقوامی او؟! خدای من تو بودی و در دقایق ساعت هایم نظاره میکردی فرو پاشیدن این مسکن رو به ویرانی را؟ روا بود سکوت تو .. ؟ بلند بالا تکیه ی ؛ گاه های م! روا بود به نام من رقم بزنند تقدیر؟ آخ که من متکلم وحده ی این داستانم بی پاسخ ... سرد ... ساکت ...
+
تاریخ | سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت | 19:12 نویسنده | باران
|
|