X
تبلیغات
نامــــــه هایی که به دستـــــت نرسیــد

 

خداي مهربان لحظه اي بيا و گوش كن 

كمي حرف دارم !



ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 11:9 نويسنده باران |
خداي مهربان لحظه اي بيا و گوش كن 

كمي حرف دارم 


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 11:9 نويسنده باران |

(1) به تو اندرزی می دهم ، به گوش گیر و در پی بهانه و انکار آن مباش : آنچه را که نصیحت گوی مهربان و خیر خواه تو می گوید، قبول کن.

(2) از وصال روی جوانان  بهره برداری کن زیرا مکر ونیرنگ این دنیای کهنه کار در سر راه عمر تو به قصد جانت کمین کرده است.

(3) در نظر عاشقان ، همه نعمتها ی دنیا و آخرت به بهای  دو جو نمی ارزد زیرا در برابر آن کالاهای کم بها ريال قیمت دو جو بیشتر است.

(4) همنشینی خوشرفتار و عودی خوش آهنگ و کوک شده می خواهم تا در دل خود را با آهنگهای بم وزیر آن ، باز گو کنم. ( 5 ) عزم آن دارم که باده ننوشیده و گناه  نکنم، اگر این چاره انديشي من با حکم سرنوشت مطابقت داشته باشد.

(6) چون در روز ازل که سرنوشت و نصیب وقسمت ما را رقم زده و معین می کردند ما حضور نداشتیم  ، اگر آنچه به ما رسیده کمی مورد رضایت ما نیست بهانه  گیری مکن . 

(7)  صد بار به قصد توبه از شرابخواری  ، پیاله  را به کناری نهادم  اما چه کنم که ناز و کرشمه ساقی  در تشویق من به باده نوشی  کوتاهی نمی کند.

 (8) ساقی ، می  و مشک سوده را ممزوج کرده و به مانند آنچه  گل لاله در پیاله  خود دارد، در قدح من بریز ، زیرا نقش خال سیاه دلبرم  از لو ح  سینه ام محو نمی شود.

(9 ) برای من همین دو مصاحب شراب کهنه  دوساله و محبوب نوجوان چهارده ساله به عنوان دوست وخرد و بزرگ کفایت می کند.

 (10) ساقی پیاله بلورین  پر از شراب زلال لعل مانند بیاور  و به حسود بگو که بزرگواری و زیررا ببین و از حسادت بمیر . (11)  حافظ در  این مجلس بزم ، سخن  از توبه به میان  نیاور   که ساقیان کمان ابرو تورا به تیر خواهند زد.

شرح ابیات غزل  (245)

وزن غزل : مفاعلن فعلاتن  مفاعلن فعلات بحر غزل : مجتث مثمن  مخبون مقصور

*

خواجو کرمانی : فتاده ام من دیوانه در غم تو اسیر     بیا و طره بر افشان که بشکنم زنجیر 

سلمان : جهان جان بگرفتی به حسن عالمگیر      جهان چه باشد  و جان چیست ؟ هر چه خواهی گیر 

انوری ( قصیده): 1- بر من آمد خورشید نیکوان شبگیر      به قد چو سرو بلند وبه رخ چو بدر  منیر 

2-به فال نیک در امد  به شهر  موکب میر                 به طالعی که سجودش همی کنند  تقدیر   کمال الدین   اسماعیل : ( قصیده)

زهی  ز رفعت تو خورده آسمان تشویر زهی ندیده تورا چشم روزگار نظیر                                                   

این غزل در حین صدرات  خواجه تورانشاه وزیر سروده شده و بازگو کننده دورویی است که حافظ تا اندازه یی با خاطر آسوده  می زیسته و ظاهراً وصف یک شب نشینی و مجلس نیمه رسمی  است چرا که  ما مشاهده می کنیم که شاعر بیت دهم غزل خود را در تعریف آصف و بازگویی از کرم و لطف او در حق خود اختصاص می دهد . بنابراین می توان حدس زد که پس از ارتحال شاه شجاع و ریدن  به سلطنت شاه زین العابدین این غزل سروده شده باشد و ما می دانیم که بر طبق وصیت شاه شجاع ، خواجه تورانشاه همچنان در منصب صدرات فرزندش ابقاشده و تا آخر عمر خود به وزارت اشتغال داشت. 

اجمالاً در این غزل بدون شکوه و گلایه ، شاعر مکنونات قلبی خود را  به صورت نصیحت بازگو می کند و با احتمال  زیاد به صورت غیر مستقیم طرف  خطاب شاعر شاه زین العابدین است زیرا :

اولاً - او جوان بود وبی تجربه و به نصیحت محتاج بود .

ثانیاً با مشکلاتی مانند  تهدیدات تیمور و احتمال بازپس گیری  شیراز توسط شاه یحیی که با آن مواجه بود از این پیشامد ها شکایت داشت و  لذا می توان ایهام ابیات  اول و ششم را به اونسبت داد .

بیت نهم این غزل که به صورت تکیه کلام  خوشحالان باده پیما از یکطرف و مورد استناد عرفا، مبنی بر اشاره به قرآن کریم و حضرت رسول اکرم ( ص)  از طرف دیگر در آمده، توجه عمیق همه طبقات  را به اشعار حافظ می رساند  که هر کسی بر وفق سلیقه خود و در طرفداری  از حافظ اشعار اورا معنا و تعبیر  می کند و این نکته یی است که حسن انتخاب سبک غزلسرایی حافظ را می رساند  چه سخن  در ایهام گفتن، عمق کلام را بیشتر  و به سلیقه های مختلف نزدیکتر می سازد. بیت مقطع این غزل دلالت دارد  که در مجلس بزمی ، حافظ شرکت داشته و احتمالاً میزبان  آن خواجه تورانشاه  بوده و حافظ  به عنوان سپاسگزاری   این غزل شاد را به نام  او کرده است.

+ تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 13:54 نويسنده باران |
 نـصيـحتي كنـمـت بشنـو وبـهانه مگير  

    هر آنچه  ناصح مشفق بگويدت بپذير


 ز وصـل روي جـوانـان تمـتعي بـردار    

   كه در كمينگه عمر است مكر عالم پير


  نعيم هر دوجهان پيش عاشقان  به دو جو    

   كه آن متاع قليل است و اين بهاي  كثير


 معـاشري خـوش ورودي بساز  ميخواهم   

   كه درد خويش  بـگويم به ناله بم وزير


 بـرآن سـرم كـه ننوشـم مي وگنه نكنم   

    اگـر مـوافـق تـدبـير من بود تقدير


 چـو قـسمت ازلـي بي حضور ما كردند

  گر اندكي نه به و فق رضاست خرده مگير


 بـه عزم تـوونـهادقـدح زكف  صد بار  

     ولـي كـرشـمه سـاقي نـميكند تقصير


 چـو لاله د قدحم ريز ساقيا مي ومشك       

   كـه نـقش خـال نگارم  نميرود ز ضمير


 مـي دو سـاله و محـبوب چارده ساله        

   هـمين بـس است مرا صحبت صغير وكبير


 بـيار سـاغر دُرِّ خـوشـاب اي ساقي        

    حـسود گـر كـرم آصفي به يمن و بمير


 حـديث تو به درين بزمگه مگو حافظ       

      كـه سـاقيان كـمان ابترويت زنند به تير


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 13:51 نويسنده باران |

سال نو شد .. 

و من در ایوان خانه رو به آسمان خیره میشوم 

ستاره چشمک زن این خانه منزلش جاودانه در کنج 

این سقف آبی م هست 

موهایم را شانه میکنم 

عطر می زنم 

بهترین لباس را تنم میکنم 

با برگ های شمعدانی ناخن هایم را می آرایم 

سماور را روشن میکنم 

گلهای خشک شده منتظر آمدنت را لای حافظ میگذارم 

گلهای تازه را از سر خیابان گرفتم 

آبشان دادم 

و در ایوان کنار سفره هفت سینم میگذارم .. 

تو می آیی و من غرق باران و بهار و شکوفه میشوم 

تو می آیی و من غرق عشق و دوست داشتنم 

تو می آیی و با بهار جاودانه میکنی شکوفه های باغچه را 


+ تاريخ جمعه یکم فروردین 1393ساعت 0:2 نويسنده باران |
نازنین دوستان مهربانم سلام 

نامه صدو پنجاه و پنجمم را با یک سبد عاطفه و عشق 

تقدیم مخاطبان نازنینم میکنم 

 

نوروز مبارک 


+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 23:49 نويسنده باران |
 



تو می روی و دوباره هوای این چشم ها بارانی ست !




+ تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 22:59 نويسنده باران |

در این روز های به ظاهرگرم اجتماع ...

من در کالبد سرد خود بیش ار بیش سردتر میشوم .. 

و تو از گرمای کدام روز با من حرف میزنی ؟




ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه دوم اسفند 1392ساعت 10:52 نويسنده باران |

من يك زن اصيل ايراني ام ..


من يك زن اصيل ايراني ام ..

زني كه از تبعات بي بندوباري هزاران رابطه آگاه است ..

زني كه فرزندش را با تمام عشق در آغوش مي گيرد ..

زني كه همسرش براي او تمام هستي اوست ...

زني كه نگاهش در نگاه هيچ مرد غريبه اي تلاقي نمي خورد ..

و زني كه زندگي اش را با روزهاي سرد 

و گرم همسرش تسهيم ميكند ..


در اين ميانه به مردان زمانه ام چگونه بفهمانم كه من

 در درك دلهاي هزار رنگ آنها به ستوه آمده ام .


من در درك دلهاي بي مسير و هرزه و دم دمي اشان گرفتارم ..

من يك زنم با اصول و فرهنگ مادرانه مادرم ...


من در اين روزها باري هزار در رنگ مردم زمانه ام غرقم ..

در بي تعهدي مردان زمانه ام غرقم ..


در بي تعهدي دلهاي عاشق زمانه ام غرقم ...


و در بين اين همه شعار خسته ام و خستگي را در روز

 مرور ميكنم ..

در شب مرور ميكنم .. در شهر مرور ميكنم ..


در تردد اين همه ادم غم خود ساخته ي ديگر بافته و

 آفريده ام را چال ميكنم ..

چال مي كنم در اعماق دل رسوايي كه صداقتش در

 زندگي را پاسخ نداد هيچ كس


نه مرد زندگيش .. ونه مردان زمانه اش ...

اما هنوز هم كه هنوز هست يك دل نه صد دل

 عاشق زندگي اش هست ..


و فرزندش را با بهترين احساس ها در آغوش ميگيرد

 و با بهترين

و گرمترين بوسه ها

 مردش را رام و اسير وسوسه هاي 

 هرلحظه دخترکان رنگارنگ میکند.


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 12:55 نويسنده باران |

 از این روزهای بی تو بودن می ترسم .. 

از این روزهای سرد زیستن 

از این شب های بی سحر .. 

از این صبح های با استامینوفن .. 

و روزهای با هدفن ..

تکرار میکنم با در .. 

تکرار میکنم با پنجره ..


آنکه باید باشد نیست !


+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 22:53 نويسنده باران |